خرید بک لینک
هفته ای که گذشت پر بود از بیکاری ، کارهایم زیاد بود ، درس های زیادی داشتم که باید میخواندم ، کارهایم بسیار بود و بسیار ، اما بیکار بودم ، میتوانید بفهمید ؟ نشسته بودم یک کنج ِ اتاق مادر جان و پدرجان ( اتاق خودم شلوغ بود ، مادر بود آنجا ، پایان نامه اش را می نوشت ) کتاب هایم جلویم مث بچه های مودب روی هم تمیز و متین و کمی باوقار نشسته بودند و خیره خیره نگاهم میکردند و منتظر بودند و بسیار متعجب که آخه دختر عاقل این هفته میدونی چقد مبحثها سنگینه ؟ چرا نمیای بخونی و منی که پرروتر از خودشان ، خیره تر نگاهشان میکردم و میگفتم بعدا ، مشغول هیچ چیز خاصی نبودم و نیستم ، صبح ها زود پا میشدم و فرندز میدیدم ، مادر فکر میکرد درس میخوانم ،همین بیشتر عذابم میدهد ، اینکه نتیجه ی این هفته را میبیند ... اینکه هی هرروز به روز دیگر امید بستم ، اینکه اصلا درس نمیدانستم دیگر چیست ، وحشتناک است ، حتی پنج شنبه و جمعه را هم خانه ماندم ، نرفتم جایی که همیشه میرفتیم ، اما دریغ از یک کلمه درس ! نشستم فیلم دیدم ، غذا خوردم ، غذا پختم ، کتاب داستان خواندم و حالا وقتی هنوز هم هیچ کاری نکرده ام ، هنوز هم . جمعه ی این هفته ... عذابم میدهد ، با هر کلمه اش عذاب لقمه لقمه میخورم ، چرا نمیخوانم ؟ منی که همیشه میخواندم ! من ِ با انگیزه .... حالا که فقط یک بعد از ظهر نصفه و نیمه شنبه و یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه برایم باقی مانده ؟! خدایا این مدل بی انگیزگی و بیکاری دیگر چیست ؟؟! ای کاش یک آمپولی چیزی داشتند حالم را خوب میکرد ، میشود باز هم برای حالم دعا کنید که ایندفه خوب شود و دیگر به دعاهای دفعه بعد نیازی نداشته باشد ؟

برچسب: یک هفته یبوست,یک هفته به عید یگانه,یک هفته به عید محسن یگانه,رژیم یک هفته ی, نویسنده: ابوالفضل امیری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 15:57

صفحه بندی