این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «let it hurt until it cant hurt anymore» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

می نویسم به همان بهانه های تکراری ، می نویسم چون تنها راه نجات است و می نویسم چون کاغذ و صفحات از مردم مهربان ترند و چیزی نمی گویند ، آره به همین بهانه های تکراری ، کلمات در مغز من رژه می روند وسعی میکنم یک گوشه ای گیرشان بیاورم و بهشان شکل بدهم ، سخت است ، مثل همه چیزهای این زندگی کوفتی ، مثل همه چیزسخت است و بی معنی ، بگذار از همین اول از تو بگویم و قال قضیه را بکنم ، از کش دادنت بیزارم ، از اولین موضوع صحبت بودنت هم بیزارم ولی چاره ای ندارم ، زودتر میریزمت بیرون تا بقیه جاها را اشغال نکنی ، خلاصه قضیه این است که تو رفتی و من ماندم ، همین . اول خواستم دوساعت توصیفات دردناک جگرسوز در وصف رفتنت و ماندنم بنویسم و بعد مغزم گفت گهش بگیرد ، بس است دیگر ، این همه قصه پردازی هایت بس است دیگر و من سکوت کردم ، چه می گفتند ؟ زیبایی در سادگی است ؟ با یک جمله ساده داستان را توصیف میکنم ، تو رفتی ، من ماندم و کاری از دستم بر نیامد . اینجور موقع ها است که آدمیزاد لال می شود ، به ته چاه می افتد که چرا ؟ چرا کاری از دستم بر نمی آید ؟ اوه خدایا ! آدم بعد اینجور تجربه ها می فهمد که چقدر قبلا زر زر میکرده در برابر سایر انسانها و اگر دیگران نمی زدند دهان را پر خون نمیکردند واقعا لطف داشته اند ! عه ؟ زمان میگذرد ؟ عه ؟ تازه 20 سالم است و بهترها صف کشیده اند تا بیایند و به نحو دیگری مرا پاره کنند ؟ فکر میکنید کورم و اینها را نمی بینم ؟ فکر میکنید انقدر احمقم که اینها را نمیفهمم ؟ نه جانم ، دست بردارید تورا به خدا ، آدمیزاد تا نیفتد توی همچین فلاکتی نمیفهمد ، نمی فهمد که دلت میخواهد تمام غرور و دبدبه و کبکبه را بگذاری کنار وبروی حتی اگه شده التماس کنی تا بماند ، چرا ؟ چون دوستش داشتی ، بیشتر از خودت ! به دوست داشتنش احتیاج داشتی ، سی ؟ میبینی مشکل همینجاست . گهش بگیرند ، سرتاپایش را گه بگیرند که آدم انقدر خوار و خفیف می شود . گه بگیرند این روابط انسانی را ، این قرارداد های انسانی را ، بگذارید من بروم توی جنگل خودم زندگی کنم که حداقل توجیهی برای بی ثباتی و کثافت و لجنش داشته باشم و بگویم خب حیات وحش است دیگر ، جنگل است ، قانون جنگل ! چی فکر میکردی ؟ اما حالا ، در میان انسان های مدرن آدم می ماند ، از این همه بی ثباتی و کثافت . می دانی یاد چی می افتم ؟ یاد بازه های طولانی ای که من ، اینجانب ، تورا در آینده ام راه نمی دادم و هروقت صحبت از روزهای نیامده میشد من میگفتم که تنها هستم و راضی ، آرام . بعد تو ناراحت میشدی و زر زر میکردی ، واقعا هم زر زر میکردی که چرا من را راه نداده ای ! من نمیخواستم ، میبینی ؟ اما انقدر زر زر کردی تا بهت گفتم که بیا اصلا تکه بزرگه برای تو ، ببینم چه میکنی ؟ و چه شد ؟ انگار همینکه تکه بزرگه را دادم بهت ، گفتی عه ! چیزه ، کی اصصلا خواست ؟ عین بجه های پنج شیش ساله ، گهش بگیرند که آدم نمی تواند برود و این مکالمه ها و اتفاقات را چاپ کند وبگذارد لای پرونده و به یک قاضی عادل نشان دهد ، گهش بگیرند این روابط انسانی را که چون مدرنیم اجازه داریم انقدر راحت برینیم در همه چیز و برویم و با رفتن کول باشیم ، کنار بیاییم ، میدانم عزیزم ، من خودم هم درک میکنم که آدم وقتی نخواهد ، هرجایی نخواهد حق دارد برود ، تنها بگذارد ولی گهش بگیرند این حق را عزیزم ، من هم انسان مدرنی هستم و این چیزها را خیلی درک میکنم ولی حقیقتا گهش بگیرند . یاد جملات کنعان می افتم که میگفت : مرتضی : قرار ما اين بود، تو قول دادی. مينا: قرار چيه؟ وضع عوض شده. مرتضی: قرار اون چيزيه كه اگـه وضعم عوض شد پاش وايسی . همه اش توی سرم می چرخد که آدمیزاد خب قرار گذاشته بودی ، گهش بگیرند این آدمیزاد را . میدانی ؟ دلم می سوزد برای دخترک کوچک سبزی که قدرت دوست داشتنش فرای تصورت بود ، واقعا دلم میسوزد ، تراپیستم می گوید مبادا تغییر رویه بدهی ها ! تو آدم فوق العاده ای هستی و می توانی خیلی دوست بداری وبلاه بلاه بلاه و من واقعا به این فکر میکنم که چه سود عزیزدلم ؟ من انقدر دوست بدارم و بعد زرت ، تغییر عقده داده ، بی حس شده و برود ؟ بعد من بمانم و تکه هایم ، اعضای قطع شده و تکه تکه ام و تلاشم برای چسباندن خودم کنار هم ؟ چه فایده دارد ؟ میدانی ؟ آدمیزاد موجود عجیبی است ، فکر که میکنم هیچ شباهتی به انسانی که میخواستم باشم ندارم ، عجیب نیست ؟ نه والا ! جهان را ببین ، گهش بگیرند ، چی سرجایش است که من سر جایم باشم ؟ یادم می آید که من انسان جالبی بودم ، خارق العاده و سبز و بعد هرچه بزرگ تر شدم تکه هایم را کنار گذاشتم تا پسندیده باشم ، تا رسیدیم به تو ، من خودم را کنار گذاشتم ، من هردفعه یک تکه از خودم را به تو دادم و دیگر مثل قبل نشدم ، یاد کریستینا ینگ میفتم بعد رفتن برک ، درست همین طور بود ، من تکه هایم را به تو دادم و بعد دیگر یادم نمی آمد خودم چی بودم ؟ کی بودم؟ چطور بودم ؟ و وقتی که رفتی و من ماندم و موجودی که نمیشناختمش ، رها شده بودم بادخترک غم زده و ترسو ، آخ گه بگیرند این ترسو را ! آدمیزاد وقتی کسی را دوست دارد ترسو می شود ؟ یا تو مرا ترسانده بودی ؟ بهرحال ، یک حجم غم و ترس مانده بود و منی که باید جمعش میکردم . هنوز هم جمع نشده ام ، هنوز هم پیدا نکرده ام ، انقدر گمم که خدا میداند اما بهرحال این هم تمام می شود ، انقدر گم می شوم تا پیدا شوم ، آنقدر درد می کشم تا دیگر نتوانی دردم بدهی . تراپیستم میگوید من دوگانه ام ، انسان دوگانه ای که هم میخواهد از دست تو خلاص شود و رها شود و به زندگی اش برسد ، هم میخواهد به تو و غم تو ، چون آشناست ، بچسبد. راستش را بخواهی من طرف انسان اولیه هستم ، لطفا سریع تر گورت را گم کن و حتی موقع بی حوصلگی ها و تنهایی ها هم سراغم نیا ، عزیزم ، آره میدونم ، بهش فکر میکنم . زندگی چقدر پوچ است و من چقدر حرف برای گفتن دارم اما کنار هم نمی شینند این بی پدر ها . من یک چیز را خوب میدانم ، من آدم ایستادن و ساختنم ، من آدم کم نیاوردنم ، هرچند به نظر می رسد الان کم اورده باشم ورها کرده باشم زندگی و متعلقاتش را و هی گه بگیرم از سر تا پاش را ، اما در نهایت عزیزم ، من آدم ماندن و ساختنم و آدمی مثل تو ، که آدم فرار کردن ورها کردن است ریشه های سبز مرا می خشکاند . من برخلاف تو به روابط انسانی ، انسان ها ، کلمات ، تلاش کردن ، ماندن ، رها نکردن ، رها نکردن ، رها نکردن ، دوست داشتن معتقدم . من میدانم که زندگی واقعا پوچ و بیهوده و بیخود است و این همه تلاشش بی معنی است اصلا ، که چی ؟ اما میدانی باز در درونم من همان جمله کیارستمی ام " درست است که زندگی بسیار غم انگیز و بیهوده است ولی تنها چیزی است که داریم " که عزیزم ، این چیزهای پوچ و بی معنی تنها چیزهایی هستند که داریم .
پ.ن : الان و حتی در حین نوشتن این متن می دانستم که تصویر زیبایی از تو بیان نکرده ام ، در حقت ظلم کرده ام و همه داستان را ننوشته ام ، میدانم عزیزم ، تو زیبا بودی و داستان هم قطعا انقدر تلخ و زهر مار نبوده ، پایانش هرچند گه خالص بوده اما کل داستان زیبا بوده ، ما خالقانش بودیم و من میدانم من و تو زیبا بودیم ، هرچند شاید دیگر نباشیم ولی آن روزها بودیم ، از ظلمی که به تو در نوشته ها کرده ام عذر میخواهم ، اما راستش را بخواهی باید بیندازمت در یک جعبه و قد ان جعبه کوچکت کنم تا بتوانم هر روز صبح پاشم و به زندگی ام ادامه دهم. پس مرا ببخش.
پ.ن2: در پس زمینه این متن هم می توانید آهنگ who is she / I monster را گوش کنید
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل امیری