خرید بک لینک

ته کلاس نشسته بودم ، زنگ زمین شناسی بود ، زنگ مورد تنفر خیلی از بچه های تجربی ، سه تا از بچه های کلاس ، سارا مریم شایا ، همیشه این زنگ میومدن ته کلاس میشستن ، نه اینکه ته نشین باشن ها ، نه ، پاش میرسید ازون بچه خرخون های روزگار بودن ، این زنگ رو میومدن ته، سارا مریم شایا ، از ابتدایی باهاشون همکلاس بودم ، از ابتدایی ، گمونم دوم ابتدایی اینجورا باهم دوست بودن ، یه سالههایی بود حلقه دوستیشون بزرگ میشد سه چارتای دیگه عم میومدن پیششون اما تهش این سه تا بودن باهم ، میگیری چی میگم دیگه ؟ تهش این سه تا بودن ، سارا مریم شایا ، جزو بچه های تو چشم بودن ، تو چشم ، مورد توجه ، ازین همیشه حرف زنای کلاس ، چیجوری بگم ؟ جزو آدم معمولیای کلاس نبودن ، سارا مریم شایا سه تا آدم کاملا متفاوت بودن ، تنها وجه اشتراکشون شاید این بود که هر سه تاشن جزو بچه درسخونای مدرسه یا حتی سطح شهر بودن ، ازینا بودن که مدرسه بهشون امید داشت ، چشم و چراغ مدرسه بودن شاید ، تنها خرخونای مدرسه نبودنا ! جزو خرخونا بودن، اگه میخواستم درجه بندی کنمشون مریم اول میشد بعدش سارا بعدشم با کمی اختلاف شایا ، البته تا پارسال مریم و سارا هم ردیف بودن ، هیشکی نمیدونه چرا امسال سارا افت کرد . حتی شایا و مریم . ازشم میپرسیدی میگفت نمیخونم دیگه ، نمیخونم . انقدم منطقی میگفت که تو قبول میکردی میرفتی پی کارت ، البته این ساراهه افتشم مثل بچه های معمولی نبودا ، یعنی اگه نمرش بیست بود شده بود نوزده و بیست و پنج ، اگه ترازش هفت هزار بود شده بود شیش و پونصد ، در این حد ، همین سارا رو میبینی ؟ بچه المپیاده اصلا ، نخونده زیست المپیاد قبول میشه ، نمیخونه خیلی وقتها اما نتیجش ازون دوستش مریم هم بهتر میشه ،من که دلم میخواد یکم بیشتر بخونه حداقل به چیزی که لایقشه برسه ، این شایا ازوناست که میتونه بهت راهکار بده واسه زندگی ، میدونی ، تجربه اش زیاده ، اگه میخوای بری مهمونی جایی ، باید شایارو با خودت ببری خرید یه لباسی واست میخره که چِش همه در آد ، با ارزون ترین قیمت یا همچین آرایشت میکنه که خودت باورت نمیشه خودتو ... تو زمینه های رسیدن به یارُ این داستاناهم سری تو سرا داره ، از بقیه شنیدم به هرکی خواسته رسیده ، جزو خوشگلا طبقه بندی نمیشه ها ولی خب خوب بلده چیجوری تو دل جا باز کنه ، اصلا میدونی چیه ؟ ازین مهره مارا داره ، این مریمه ازین الکی خوشاست ، معلومه هنوز درد زندگی نچشیده ها ، ازین دلقکاست ، میخنده همش ، به هر چیز بامزه و بی مزه ای ، هوش اجتماعیشم صفره صفره ، معروفه به خنگی اصلا ، بهش تیکه میندازی باید واسش توضیح بدی تا بفهمه ، اگه پیشش چاخان کنی مطمئن باش که باور میکنه ، آره ازین ساده دلا ی روزگاره که هنوز گرم و سردشو نچشیده ، این ساراهه زیاد میخنده ، عینکی عم هست ، ولی ازیناست که نمیتونن دلقک بازی دربیارن ، یا اگه در بیارن هم کسی نمیخنده بهشون ، میدونی با این ساراهه باید بشینی راجب فیلما و کتابا و موزیکا حرف بزنی ، اصلا هروقت میخوای یه فیلم ببینی جیگرت حال بیاد یه کتاب خوب بخونی ، یه موزیک گوش کنی باید بیای سراغ سارا ، اول یه نگا بهت میکنه ، یکم پوست لبشو میکنه بعد بهت پیشنهاداشو میده ، اصلا انگار وقتی نگات میکنه یه دور توضیحاتتو میخونه بعد متناسب با سلیقت بهت موزیک پیشنهاد میده ، یه بار گوشیش افتاد دستم ، رفتم تو پلی لیستش ، آهنگاش معلوم نبود خواننده هاش کین ، چین هر چی که بود هیچ وقت از یادم نمیرن ، هیچ وقت ، همینو بگم تموم کنم بحثو اصلا سلیقه سارا نظیر نداشت ، آها اها ازین کتابخونای روزگارم بودا ، نه رمُان ، کتاب متاب های خفن میخوند که تو حتی نمیتونستی اسم نویسندشو بگی ، دلم میخواس جاش بودم ، خیلی دوسش داشم ، زنگ زمین بود دیگه نه ؟ امتحان داشتیم ، اما کسی نخونده بود ، معلم یه نگاه غضبناک به ما میکرد ما یه نگاه شرمنده به اون ، نگاهش دور کلاس میچرخید انگار دنبال متهم میگشت ، قشنگ معلوم بود میخواس یکیو بکوبه زمین ، دیدم داره ته کلاسو نگاه میکنه ، گرخیدم راستشو بخوای ، میترسیدم به من پیله کنه ، اما نگاهش رو بغل دستیم ثابت موند ، سارا ، معلم گفت : بعله دیگه نماینده کلاس که اینطوری باشه کل ِ کلاس همینطوری میشن دیگه ، نماینده کلاس انقد بی نظم و شلخته باشه چه انتظاری از بقیه ؟ سارا عادت داشت ولو بشینه رو صندلی بقول مامانم رو کمرش میشست ، همیشه هم یه چیزیش خاکی بود ، آدم بی نظمی بود ، اگه هم میخواسی باهاش بحث کنی راجب بی نظمی بلد بود دهنتو ببنده ، میگفت بابا جهان رو به بی نظمیه من چرا باید بخوام با نظمم توش اختلال ایجاد کنم ؟تخم مرغ و ول کنی میشکنه ، بی نظم میشه ، هیچی به طور طبیعیش منظم نیست خب منم میخوام بی نظم باشم ، اصلا به تو چه ؟ گفتم که... عقاید خاص خودشو داشت ، سارا لبخند زد ، خونسردانه ، خونسردیش الکی بودا ، معلوم بوداصن ،داشت رو میزشو خط خطی میکرد ، هروقت عصبی بود اینکارو زیاد میکرد ، نمیدونم چرا انقدر این دختر تو چشم منه ؟ انقدر اخلاقاش دستمه ؟ نمیدونم والا ، شاید به همون دلیله که امسال همه معلما به اون گیر میدن ، بیچاره به اصرار ما نماینده شدا ، ولی همش بهش گیر میدن ، بیست و هشت نفر همزمان باهم حرف میزنن معلم به این میگه پرحرف ، کافیه یه لحضه دیر بیاد سر کلاس ،بلای آسمونیه که به سرش نازل میشه ، شاید بخاطر اینه که خیلی واسه نمایندگیش ارزش قائله ، مامانم میگفت همیشه آدم خوبا بیشتر اذیت میشنا !این ساراهه جزو آدم خوبای نماینده هاست بخدا ، اون موقه که تو چله تابستون هیچ کلاسی کولرش روشن نبود به لطف سارا کلاس ما خنک بود ،اون موقع که هیچ کلاسی فیلم نمیدید ما میدیدیم ، همچین قلدرم نبودا لاغر بود و عینکی ، ولی حرفش برو داشت تو این مدرسه ، سارا لبخند زد و به معلم گفت : من بی نظم و شلختم ، قبول ، ولی اینکه بچه ها آماده نیستن به من چه ربطی داره ، حتما مشکل داشتن که نتونسن بخونن ، یا زمان بندی خوب نبوده واسه امتحان ، همون موقع فاطیما پاشد گفت البته من آمآدم خانوم . سارا پوزخند زد ، همه شنیدن حتی معلم ، معلم عصبانی تر شد گفت : انقدر حاضر جوابی نکن واسه من بچه ، نماینده که تویی، وای به حال بچه ها ، خب معلومه دیگه عین مرغ مقلد ازت کپی میکنن ، هر چی تو بگی و انجام میدن ، حالا دیگه باهم هماهنگ میکنین که امتحان ندین ؟ سارا که دیگه عصبانیتشو به وضوح میتونسی ببینی پا شد گفت : خانوم کیانی مگه من پیامبرم یا قدیسه ام که بچه ها ازم کپی کنن ؟ ماشالا خودشون خوب چشم دارم شعور دارن میبینن انتخاب میکنن ، چه ربطی به من داره آخه ؟ مریم مانتوی سارا رو گرفت کشید گفت : بشین دیگه ، هیچی نگو نمیبینی سگه؟ سارا نشست اما گفت : من میدونم که بچه ها دلیل منطقی دارن واسه نخوندن ، حتما مشکلی داشتن ، کرم نداریم که ... کیانی هی عصبی تر میشد ، اومد جلو تخته ، روبری سارا ، مریم گفت خانوم شما ببخشید هفته بعد اصلا دو درسو امتحان میدیم ، شما ببخشید دیگه ... کیانی داد زد گفت : آخه شما چه مشکلی دارین ؟ شما تنها وظیفتون الآن درس خوندنه ، میشنوین چی میگم ؟ تنها وظیفتون درس خوندنه ، مشکل داشتین ؟ آخه شما چی مفهمین مشکل چیه ، سختی روزگار چیه ؟ بعدشم پوزخند زد و گفت بچه شیر میدین ؟ باید برین خونه لباسا بچه هاتونو بشورین ؟ ها ؟ آخه شما چی میفهمین ؟ سارا هر لحظه عصبی تر میشد ، مریم دستشو گرفته بود ، سارا زیر لب بلند گفت ما تنها وظیفمون درس خوندن نیست ، وظیفمون زندگی کردنه ، زندگی کردن ... معلم گفت نمینشفم چی میگی بلندتر بگو خانوم نماینده ، یه طوری میگفت خانوم نماینده انگار فحش میداد ، فحش خار مادر ... مریم انقدر سارا رو نیشگون گرفت که سارا گفت هیجی خانوم هیچی ، بعد رو کرد به مریم و آروم گفت خب آخه خیلیا مشکل دارن ؟، چرا نباید به این زنکیه چیزی بگم ؟ عفریته صداشو بلند میکنه واسه من؟ تو هم یبار دیگه دستمو بگیر دهنتو سرویس میکنم ، ابله ... خانوم کیانی اما ول کن نبود ، شروع کرده بود به نصیحت کردن که آره شما ها هیچی از زندگی نیمفهمین فقط هیفده سالتونه فکر میکنین خیلی حالیتونه و این داستانا ، سارا هی زیر لب میگفت کی گفته نمیفهمیم ؟ اتفاقا خیلی هم میفهمیم ، تو چه میدونی ؟ خیلیا مشکل دارن ، خیلی ازین بچه ها ، خیلیاشون دم نمیزنن، آدم مشکل دارکه جار نمیزنه ، مریم یهو با خنده گفت دِ آخه خره خب تو الآن مشکل داری؟ کی مشکل داره اینجا؟ چرا شلوغش میکنی ؟ خب راست میگه دیگه کی اینجا سختی کشیده الآن ؟ تو یا من؟ نکنه یواشکی بچه دار شدی ؟ بچه شیر میدی ؟ ماشلا خوب موندیا ...سسارا زد زیر خنده و گفت راست میگی ، بیخیال و روشو کرد اونور ولی من یادم بود ، یادمه سارا اوایل از معلم ریاضیمون بدش میومد اما بعد از یه مدتی تو راهرو همش باهاش حرف میزد و معلم ریاضی عم انگار بهش قوت قلب میداد ، من یادم بود افت یهویی سارا رو ، من یادم بود اون موقعیو که سارا گوشه حیاط مدرسه زد زیر گریه ، من یادم بود غرورشو ، من یادم بود که سارا ازیناش بود که هیچ وقت مشکلاشو ب کسی نمیگفت ، من یادم بود ، زنگ که خورد سارا پرید رفت بیرون ، وقتی برگشت با یه لبخند گفت : دنبال یه نماینده دیگه بگردین واسه کلاستون ؛ مثلا همینف فاطیما خانوم ، بعد رفت رو میزش ولو شد ، مقنعه شو کشید جلو و دوغشو سرکشید ...

پ.ن: داستان واقعیه ولی اسما نه .. نمیدونم بازم راجع به سارا مریم شایا بنویسم یا نه ؟ نظرتونو بگید خُلاصه :)


برچسبها: سارا مریم شایا

برچسب: پرده,اول,زنگ,زمین,شناسی, نویسنده: ابوالفضل امیری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:11

صفحه بندی