خرید بک لینک
چرا اون موقعی که هستم نمیگین ؟
همه یمان میدانیم جهان جای واقعا قشنگی نیست ، همه ی مان میدانیم که چقدر تلخی دارد ، چقدر غم دارد ، چقدر ... اما میدانی همه ی ما امید داریم شاید یک روزی همه چیز عوض بشود ، همه یمان تلاش میکنیم برای یک روزی در آینده ای که هیچ چیزی از آن معلوم نیست همه ی ما انسان های پر از امیدیم ، میدانی ؟ اما بعضی وقت ها آدم دیگر نمیداند چه کار باید بکند ... گاهی وقتها آدم از آینده ای که هنوز نیامده دست میکشد ، همین الآن را میخواهد همین خوشی ِ الآن را میخواهد همین عشق ِ الآن را میخواهد ، چرا حالا که هستم نمی گویید دوستم دارید ؟ چرا با توجهتان خوشحالم نمیکنید ؟ چرا اهمیتی نمیدهید ؟ چرا نمی بینید ؟ چرا فصل آخر گنجششکک اشی مشی را نمیخوانید ؟ چرا نمی فهمید ؟ آسمون واقعا پر از ابره ، آسمون واقعا هنوز شاده ، زندگی شکل یک فروپاشی ... چرا الآن چرا همین الآن هیچ کس نیست که مرا در آغوش بگیرد بگوید به درک ، به درک تمام کارهایی که کردی ونکردی ، به درک تمام آدم های آمده و نیامده ، به درک این آینده ی لعنتی گور به گور شده ی بی پدر سرت را بگذار روی قلبم ، بیا زل بزن در درون چشم هایم و بخند ، گریه کن وبخند ... چرا کسی نیست ؟ چرا کسی نیست که بفهمد ؟ چرا حتی برای یک ثانیه هم که شده همه چیز مطابق میل ِ من پیش نمیرود ؟ میدانم لابد میگویی چرا انقدر مثل بچه های چارساله غر غر میکنی ... اما تو نمیدانی ، تو هیچ نمیدانی که این بی قراری ها یعنی چه ... تو نمفهمی این تنهایی های لعنتی میان جمع ِ آدم ها کور را ! تو نمیدانی که هی بپری جلو ی چشمشان و بهشان بفهمانی که آی فلانی من حالم خوب نیست ، اما نفهمند ... آخرش میدانی چه میشود ؟ آخرش اتفاقی که نباید بیفتد می افتد میدانی تهش چه میگویند ؟ میگویند که ضعیف بودی ! ضعیف ...


برچسبها: بگذار از ته دل آه شوم

تاريخ سـاعت نويسنده ســپی :)| |


برچسب: نویسنده: ابوالفضل امیری تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 17:00

صفحه بندی