
هفته ای که گذشت پر بود از بیکاری ، کارهایم زیاد بود ، درس های زیادی داشتم که باید میخواندم ، کارهایم بسیار بود و بسیار ، اما بیکار بودم ، میتوانید بفهمید ؟ نشسته بودم یک کنج ِ اتاق مادر جان و پدرجان ( اتاق خودم شلوغ بود ، مادر بود آنجا ، پایان نامه اش را می نوشت ) کتاب هایم جلویم مث بچه های مودب روی هم تمیز و متین و کمی باوقار نشسته بودند و خیره خیره نگاهم میکردند و منتظر بودند و بسیار متعجب که آخه دختر عاقل این هفته میدونی چقد مبحثها سنگینه ؟ چرا نمیای بخونی و منی که پرروتر از خودشان ، خیره تر نگاهشان میکردم و میگفتم بعدا ، مشغول هیچ چیز خاصی نبودم و نیست...
ادامه مطلب
چه بارون لطیفیه ، چقد قشنگه ، چقد آرامشبخشه !چقد منتظرش بودم ! بعد از یك ماه انتظار بالاخره باریدی ... چه روز قشنگی بشه امروز ، چه روز قشنگی بشه :)...
ادامه مطلب